اشتراک این هفته » آیکن های اسمایلی!

اگر اشتباه نکنم، دو هفته ای میشه که از اشتراک و اشتراک گذاری، خبری نبود!
برای همین سعی میکنم اشتراک این هفته در حدی باشه که بتونه کم کاریِ این حقیر رو جبران کنه.
اشتراک این هفته اختصاص داده میشه به یک پک از اسمایلی های گرافیکی که خیلی جذاب و بامزه هستن! پسوند این آیکن ها png هست و در ابعاد 128×128 پیکسل ارائه شدن.

بیشترین استفاده ای که میشه از این اسمایلی ها برد، استفاده از اونها در کامنتینگ وبلاگ یا وبسایت ها هست که جلوه ی متفاوتی به کامنت  ها میدن و با گستردگی حالاتی که دارن، میتونن اکثر حالات اشخاص رو توصیف کنن.

  • کمک کوچولو: برای دوستانی که سرعت پایینی دارن، یک پک خلاصه شده از این اسمایلی ها رو آماده کردم که حجم کمتری داشته باشه.

دریافت پک کامل آیکن های اسمایلی » حجم 1.20 مگابایت
دریافت پک خلاصه شده آیکن های اسمایلی » حجم 485 کیلوبایت

پ.ن.1- اولین سالگرد ازدواج حدیث (+) و صادق (+) رو بهشون تبریک میگم و امیدوارم صد سال دیگه در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی کنن و البته این پست به این زوج موفق جوان تقدیم میشه و امیدوارم یه روزی من رو با خودشون ببرن کوه! :دی

پ.ن.2- این دوتا کارت تبریک رو هم برای این زوج عزیز طراحی کردم…

(5) دیدگاه

کدنویسی را در طبیعت از دست ندهید!

روی پروژه ی حساسی کار میکنم که از نظر کدنویسی و طراحی، کمی پیچیده هست و متاسفانه خونه هم اکثر اوقات شلوغ!
این بود که دیدم اینطور نمیشه کدنویسی کرد و باید به مکان خلوت و دنجی برم تا تمام حواسم به کارم باشه. کتابخونه و کافی شاپ و خونه ی بابابزرگ رو قبلا تجربه کردم. اینجاها هم محیط های ایده آلی برای کدنویسی و طراحی هستن. اما میخواستم هم یه جای جدید باشه و هم متفاوت! طبیعت بهترین گزینه بود. کوله پشتی رو بستم و وسایل مورد نیاز و جمع کردم و عازم دیلمان شدم…
آب و هوای فوق العاده ای داشت. پیشنهاد میکنم حتما توی تابستون برید و ازدست ندیدش.
وقت زیادی برای عکاسی نداشتم متاسفانه…

دیلمان

پ.ن.1- خیلی از وبلاگ ها رو که الان میبینم کلی از تعداد ریدرهاشون کاهش پیدا کرده… از جمله وبلاگ خودم که از 21 ریدر به 3 ریدر کاهش پیدا کرده… خیلی عجیبه! دلیلش چی میتونه باشه؟!

(9) دیدگاه

بلاگفا چوب ایرانی بودنش را میخورد!

خودمان را گول نزنیم! در حال حاضر با کمی فسفر سوزاندن، میتوان از مطالب نوشته شده در بلاگفا خروجی و پشتیبان گرفت! البته به قول خود شیرازی، باید از روش های سنتی استفاده نمود که به هر حال شدنی و کاربردی است.
به زندانی که بشود با اندکی تامل، از آن رهایی یافت که دیگر زندان نمیگویند.
و باز هم شیرازی خوب گفت:

تیم وردپرس فارسی هیچ اطلاعی به من در این زمینه نداد! و اگر این قضیه را با من در میان میگذاشت، حتما استقبال میکردم و با قرار دادن شرایطی مثل عدم تبلیغ کردن خود (تیم وردپرس فارسی) هرگز این ویژگی را از بلاگفا دریغ نمیکردم.

تیم وردپرس فارسی زحمت کشیدند و خلاقیت از خود نشان دادند و این سرویس را ارئه کردند، دستشان درد نکند، فقط کافی بود قبل از ارائه آن، با شیرازی صحبتی میکردند و چه بهتر میشد که این ویزگی از سوی هر دو طرف ایجاد و هماهنگ میشد و پشتیبانی قدرتمندتری انجام میگرفت.
اما چرا همین که این گاف از سوی بلاگفا داده شد، همه نسبت به او جبهه گرفتند و حتی بدون اینکه دلیل بخواهند، نامنصفانه انتقاد نمودند و حتی بی احترامی هایی هم نسبت به شیرازی ابراز نمودند؟!
به نظرم چون بلاگفا یک سرویس وطنی است و کمی نسبت به وب دو، انحراف دارد و امکانات آن چنانی ندارد و از همه مهمتر، برترین در بین هم سطحان خودش است، اینگونه با او رفتار میشود…

بامداد قشنگ گفت:

وقتی به بعضی از نقدهایی که در طول چند سال گذشته درباره‌ی سرویس‌های ایرانی و به طور خاص بلاگفا نوشته شده‌اند نگاه می‌کنم، بوی تند و زننده‌ی انتقاد مخرب به مشامم می‌رسد. انگار برخی از دوستان می‌خواهند سر به تن بلاگفا نباشد، انگار بلاگفا یا سرویس‌دهندگان وطنی به جرم نانوشته‌ی کمبود امکانات و مواجهه با هزاران محدودیت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و خطوط قرمز پنهان و آشکاری که در فضای جامعه‌ی ما موج می‌زند، در دادگاهی از جنس «من از محصولات مجهز غربی خوشم می‌آید پس می‌خواهم سر به تن هر آنچه وطنی است نباشد» محکوم شده‌اند.

گفتگوی تلفنی نیما اکبرپور با علیرضا شیرازی، تحت همین عنوان را گوش کنید:

Download | 4.6 mb | heigh quality

Download | 2.3 mb | low quality

منبع این گفتگو: اُسیان

مرتبط (زحمت جمع آوریش رو مزیدی عزیز کشیده):

-دغدغه‌هاي وطني

-كاربران بلاگفا محكوم به ماندن هستند

-به وردپرس بپيونديد

-از بلاگفا به هرجا تنها با چند كليك

-زنداني به نام بلاگفا

-كوچ عاشقانه

-بلاگفا و ديگر هيچ

-بلاگفا:هرجايي خواستيد برويد،اما بدون وبلاگتان!

-بلاگفای بی‌تربيت

-بلاگفا،فراموش نشوی!

-از بلاگفا آزاد شوید

-ميهمان ناخوانده برای بلاگفا

-آقای شيرازی،حكومت مي‌كني يا خدمت؟

-بلاگفا يا آزادی؟

-آخرين قوانين مصوب مجلس شورای بلاگفا

-بلاگفا امكان انتقال آرشيو را مسدود كرد

-در پناه وردپرس

-به سوی آزادی ديجيتال

-آقايان بلاگفا كه ادعاي خدمت داريد..

-بلاكفا(blockfa)

-كاربران بلاگفا بايد تا ابد بمانند

-عليرضا شيرازی : محبوب قلبها

-بلاگفا،جراح و جلاد

-این را بخوان، تا یک فحش به من دهی و دو فحش به شیرازی!

(11) دیدگاه

این را بخوان، تا یک فحش به من دهی و دو فحش به شیرازی!

گویی که در وبلاگستان، این روزها رسم بر این است که اگر شخصی بیاید و کسی یا چیزی را زیر سوال ببرد و آن بحث، یک بحث داغ و جدید شود، دیگران نیز خود را کاسه ی داغ تر از آش کنند و بدون اندکی تامل، فقط مینویسند که آری چنان است و چنین نیست!
گاهی به جنگ و معزلاتش، گاهی به اعدام و سیاست هایش، گاهی هم به شیرازی و بلاگفایش مثلا.
بلاگفا رایگان است. همانطور که وردپرس دات کام رایگان است. پس بلاگفایِ رایگان میتواند محدودیت هایی داشته باشد. همانطور که وردپرس دات کامِ رایگان محدودیت هایی دارد (و دیگر سرویس های رایگان حتی).
سوالی در ذهنم جاریست که تا جوابش را بلند و واضح نشنوم سَرِ جایم نمینشینم!
آهای تویی که محکم بر دهان کسی که می گوید “وردپرس دات کام انحصار طلب است”، می کوبی و داد و هوار و فحش و بد و بیرایت تا ثریا پیش میرود… میتوانی به من بگویی که چرا نمیتوانی تِمی جز تم های پیش فرض وردپرس دات کام را روی وبلاگت نصب نمایی؟!
و تو دم از درهای بسته ی بلاگفا میزنی؟!
آری، بلاگفا به گرد لاک پشتی که به دنبال وردپرس می دود هم نمیرسد… اصلا یک دنیاست و یک وردپرس… لعنت بر کسی که جز این را میگوید…
اما من حق ندارم که کسی را محکوم به جرمی وا دارم که خود، آن جرم را بارها و بارها تکرار کرده ام…
و تو با خواندن این، یک فحش به من میدهی و دو فحش به شیرازی

(+) رفتار حرفه ای و احترام به حقوق و منافع سایتها

(12) دیدگاه

خاطرات مرگبار!

کاوه ی عزیز بنده رو قابل دونسته و به بازی خاطرات مرگبار دعوتم کرده…
در این بازی باید سه خاطره که در اون، من یا شخص نزدیک دیگه ای، تا حد مرگ تحدید شده رو تعریف کنم و همه با هم بخندیم…!

1.خاطره ی اول که مربوط میشه به سنین خرد سالی…
اینجا گفته بودم که از بچگی به لوازم الکترونیکی علاقه و ارادت خاصی دارم و همیشه کارهای عجیب و غریب و البته گاهی اوقات هم کارهای خطرناکِ زیادی انجام میدادم…
ولی به جز مباحث الکترونیکی، به شیمی و کارهایی که توی این زمینه انجام میدن هم فوق العاده علاقه داشتم و دارم. و یه جورایی عاشقشم! شاید دلیل این علاقه، نگاه کردن زیاد فیلم های علمی تو سنین پایین تر باشه…
بگذریم… این خاطره هم شرح حالی از رویدادهایی که در طی انجام یک آزمایش خیلی خیلی حساس در زمینه ی شیمی اتفاق افتاد، هست!
بچه مچه که بودم، یه آزمایشگاه خیلی کوچوله داشتم که اکثر کارهام رو همونجا انجام میدادم…
توی بعضی فیلم ها یا کتاب ها دیده و خونده بودم که شخصی، خودش رو با محلولی به نام محلول نامرئی کننده، محو میکرد و هیچ بنده خدایی هم نمیتونست روءیتش کنه… عقیده های زیادی هم در این مورد بود. به نظرتون یه بچه ی جَویِ کنجکاوِ ماجراجویِ دانشمند (!) وقتی با چنین چیزهایی مواجه بشه چیکار میکنه؟!
بله، درسته… عزمم رو جزم کردم که تا این محلول رو درست نکنم، غذا نخورم…
بی غذا هم که نمیشه روز رو شب کرد! پس دست به کار شدم و شروع کردم به لیست کردن مواد لازم!
نقل قول: الان دیگه اون لیست رو گم کردم… ولی خب تقریبا یادم هست که چی نوشته بودم…
لیست مواد لازم برای تهیه ی محلول نامرئی کننده از این قرار بود:

آب
سرکه
شکر
روغن
وایتکس
مایه ی ظرف شویی

که البته واقعا نمیدونم چرا اون زمان فکر میکردم اینا به هم ربط دارن و یا ربطشون به اون قضیه ای که من دنبالش بودم چی بود!
این مواد رو توی یک ظرف پیرکس (از این ظرف های حبابی مخصوص هست) ریختم و با حرارت خیلی زیادی گذاشتم به نقطه ی جوششون برسن…

خوشبختانه اتفاقی نیافتاد… اون زمان یه گربه ی ماده داشتم که هر ماه چهار پنج تا بچه میاورد! منم دیدم این بچه هاش زیادن، پس بهترین گزینه برای تست کردن این محلول بودن!
یکی از اون بچه گربه ها رو انتخاب کردم و به زور بهش اون محلول رو خوروندم! روز بعد دیگه اون بچه گربه از خواب بیدار نشد!
این مرحله ی اول تست بود! حالا باید میرفتم سراغ مرحله ی دوم که البته یه سری موارد به لیست اضافه شدن…

آب
سرکه
شکر
روغن
وایتکس
مایه ی ظرف شویی
شربت های دارویی که استفاده نمیشدن
عرق نعنا

این بار دو تا بچه گربه رو انتخاب کردم و به یکی شون محلول آماده شده رو خوروندم و به اون یکی، همون محلول رو تزریق کردم!!
الان که دارم اینو میگم، خودم موندم که عجب دلی داشتم که این کار (تزریق) رو کردم…
متاسفانه باز آزمایشات با شکست مواجه شدن و بچه گربه های مذکور فوت کردن…
و اما مرحله ی سوم که واقعا خطرناک بود! لیست، گویای همه چیز هست!!

آب
سرکه
شکر
روغن
وایتکس
مایه ی ظرف شویی
شربت های دارویی که استفاده نمیشدن
عرق نعنا
جوهر نمک
جوهر لیمو
جوش شیرین
اسید سیتریک
اسید آمونیاک
آب رادیاتور
هرچی قرص و کپسول تو خونه پیدا کردم…
چندتا ماده ی شوینده (که الان یادم نیست!)

همینقدر بگم که، همین که اینا رو با هم مخلوط کردم، شروع کردن به جوش کردن و با قدرت زیادی، اون ظرف و هرچی دور و برش بود منفجر شدن… خودم هم داقون شدم و لباسام همه سفید شده بودن چون کلی وایتکس توی اون محلول بود و همش پاشیده بود روم!!
خوشبختانه لباسم استاندارد بود و کاملا پوشیده بود من رو، وگرنه اون اسیدها پدرمو در میاوردن!

2.اما از این خاطره که بگذریم، میرسیم به روزی که به سَرَم زد برم ماشین بابام رو بردارم و رانندگی کنم و البته کسی هم متوجه نشه!
از نظر سنی، باز هم توی همون سنین خردسالی یا بهتر بگم، بچه مچه بودم! (بیشترین خراب کاری ها و گند زدن هام، توی همین سنین بود و الان دیگه سرم به سنگ خورده و دیگه اونقدرها هم کنجکاو نیستم!)
شاید اگر ماشین داخل پارکینگ بود و من اون رو بیرون از خونه نمیدیدم، یا سوییچ رو برخلاف دفعات گذشته، دم دستم نمیدیدم، یا سر مامان و بابام به کار خودشون گرم نبود، الان بجای این خاطره، خاطره ی دیگه ای رو تعریف میکردم…
اما خب، همه ی این موارد دست به دست هم دادن تا من رانندگی رو تجربه کنم! سوییچ رو برداشتم و از موقعیت پیش اومده سوء استفاده رو بردم و رفتم سراغ ماشین… خیلی حرفه ای استارت زدم… با خودم گفتم احتمالا چون اولین بارمه و فقط تئوری مراحل راه انداختن ماشین رو شنیده و تجربه کرده بودم، خاموش میکنم… ولی خب نه… راه افتاد… یکم دلهره داشتم… تقریبا سی چهل متر جلوتر، کوچمون به خیابون وصل میشد و من هم انگار نه انگار که دیگه وقت ترمز گرفتنمه! همینطور مات و مبهوت، پام رو بیشتر روی گاز فشار میدادم و هیچی حالیم نبود… دیگه چیزی نمونده بود که برسم به خیابون و دهنِ ماشین ها و مغازه ها رو سرویس کنم… گفتگویی که در واپسین ثانیه ها بین من و خودم (!) انجام شد رو گوش بدید:

علیرضا ترمز بگیر…
دارم میگیرم…
احمق اون پدال گازه…
گاز؟! گاز که این یکی بود!
بیشعور اون کلاچه!
کلاچ دیگه چیه؟!
بیخیال… دستی رو بکش!
ها؟! مگه دستی رو میکشن؟!
الاغ فرمون رو بگیر اینور…
نه……….
بوووم…

صدای وحشتناکی بلند شد… خیلی بلند بود صداش!
یه آژانس نبش خیابون بود… با شنیدن صدا سریع اومدن سمت من و ماشین… بابام هم تا اون موقع فهمیده بود و اومده بود بیرون… خلاصه با افتخار (!) از ماشین اومدم بیرون و البته دهن مهنم داشت خون میومد… شاید اگر اون دیوار جلوم سبز نمیشد، الان این مملکت یه برنامه نویس آماتور کمتر داشت! بانوی وبلاگی ای هم وجود نداشت… چون مطمئنم که هیچ کسی جز من به فکر این پروژه نمی افتاد! :دی

3.و اما خاطره ی سوم که مربوط میشه به سال گذشته و البته در این خاطره، اتفاقی برای من نمیفته! درواقع… بگذارید تعریف کنم…
یه روز صبح جمعه با یکی از آشناهامون رفته بودیم تو دل طبیعت و اینا…
چقد خوش گذشت اون روز… چشمتون روز بد نبینه… یه رودخونه اونجا داشت که به جاده نزدیک بود… ما مردا پاشدیم رفتیم کنار همون رودخونه… همینطور نشسته بودیم که یهو دیدیم یه 206 میخواد از اون بالای جاده دور بزنه و از سرپایینی بیاد پایین… راننده ش هم زن بود… (توهین به خانما نشه یه وقت) زود فرمون گرفت اینور… واسه همین زیر چرخ عقبش خالی شد و داشت از پهلو، ملق میزد، میومد پایین… بی اختیار، هممون دویدیم و سریع گرفتیمش. (برای اینکه متوجه بشین پوزیشنمون چطوری بود، فرض کنید یه مجسمه ی بزرگ داره از رو به رو کج میشه میفته و شما مثل یه تکیه گاه نگهش داشتید…) نذاشتیم بیفته… خلاصه یکیمون رفت یه چوب پهن پیدا کرد و گذاشت زیر اون چرخ عقب تا یکم فیکس بشه… بعد زنه رو پیاده کردیم و بابام رفت سوار ماشین شد و خلاصه کلی سعی زدیم تا بالاخره ماشین رو از اون حالت در آوردیم و خدا رو شکر، کسی حتی یه قطره خون از دماغش بیرون نیومد… ولی اگر ما اونجا نبودیم و سریع خودمون رو نمیرسوندیم، الان معلوم نبود چه بلایی سرِ اون بنده خداها میومد!

این کاوه هم میدونه من خاطراتم طولانیه، زور میکنه که بازی کن… بابا ملت وقتشون رو از تو جوی پیدا نکردن که بیان اینا رو بخونن… چه کنیم که یه لابدان بیشتر نداریم و شکستن دلش حرام هست…!

دوستان زیر به این بازی دعوت شدن و بی چون و چرا باید بازی کنن:

زهرا اچ بی (زهرا خانم)، نونوا (علیرضای عزیز)، خلسه پرواز (مریم خانم)، دست نوشته های سوما (آبجی خانم)، چشم غمگین (حدیثه خانم)، شاتوت (مریم خانم)، مریم اینا (مریم خانم)، نگاه (persian eyes)، ویواویدا (ویدا)، ویولت( من و ام اس).

(10) دیدگاه

چگونه در 5 دقیقه یک گالری عکس استاتیک ایجاد کنیم؟!

شما هم به عکاسی علاقه دارید؟! میخواهید جایی روی اینترنت عکس های خود را آرشیو کنید؟! درست حدس زدم؟! میخواهید یک گالری عکس داشته باشید؟!

بعد از خواندن این پست، دیگر چنین نیازی احساس نمیکنید! چون برطرف شده است! پس تا آخر این مقاله، همراهیم کنید…

گالری عکس

ایجاد یک گالری عکس استاتیک - نه خیلی گسترده - در 5 دقیقه:

گام نخست: ایجاد یک فایل اچ تی ام ال. برای این کار میتوانید یک فایل متنی (txt) ایجاد کنید و پسوند آن را از txt به htm یا html تغییر دهید. در این صورت شما یک فایل اچ تی ام ال خالی دارید.

گام دوم: نوشتن کدهای اچ تی ام ال برای ایجاد گالری عکس. برای این منظور، کدهایی که در پایین نوشته شده را کپی و در همان فایل اچ تی ام ال، پیست کنید. (جادی خوب گفته بود! گفته بود اگر نمیدانید کپی پیست چیست، خواندن را همینجا متوقف کنید! :دی)

<!DOCTYPE html PUBLIC “-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN”
“http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd”>
<html xmlns=”http://www.w3.org/1999/xhtml”>
<head>
<title>Image Gallery</title>
<meta http-equiv=”content-type”
content=”text/html; charset=iso-8859-1″ />
<link href=”
address of css file” rel=”stylesheet” type=”text/css” />
</head>
<body>
<div id=”content”>
<ul id=”gallerylist”>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”01″ width=”180″ height=”130″ />01</a></li>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”02″ width=”180″ height=”130″ />02</a></li>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”03″ width=”180″ height=”130″ />03</a></li>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”04″ width=”180″ height=”130″ />04</a></li>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”05″ width=”180″ height=”130″ />05</a></li>
<li><a href=”#”><img src=”address of image” alt=”06″ width=”180″ height=”130″ />06</a></li>
</ul>
</div>
</body>
</html>

حالا با نوشتن این کدها چه اتفاقی افتاد؟!
در اینجا ما لیستی از 6 تصویر - که در ادامه، با استفاده از سی اس اس موقعیت دهی و منظمشون میکنیم - ایجاد کردیم و حالا میریم سراغ سی اس اس

گام سوم: ایجاد یک فایل سی اس اس. برای این کار هم باز یک فایل متنی ایجاد کنید و پسوندش را به css تغییر دهید.

گام چهارم: نوشتن یه سری استایل برای موقعیت دهی و سبک دهی به عناصر. استایل هایی را که در پایین میبینید، کپی و در فایل سی اس اس ایجاد شده ی خود پیست کنید.

body {
background-color: #000000;
margin: 0;
padding: 0;
}
#content {
margin-top: 5%;
width: 700px;
margin-left: 10%;
text-align: center;
}
#gallerylist {
list-style-type: none;
}
#gallerylist li {
display: block;
float: right;
margin-right: 10px;
margin-bottom: 10px;
font: bold 17px Arial;
color: #333333;
}
#gallerylist img {
display: block;
border: 1px solid #444444;
padding: 3px;
}
#gallerylist a:link, #gallerylist a:visited {
display: block;
color: #FF6600;
opacity: 0.6;
text-decoration: none;
}
#gallerylist a:hover, #gallerylist a:active {
color: #666666;
background-color: #222222;
opacity: 10;
text-decoration: none;
}

گام پنجم: پیوند کردن فایل سی اس اس به کدهای اچ تی ام ال. به کدهای اچ تی ام الی که در بالا نوشتم توجه کنید. قسمتی از کد که این چنین است:

<link href=”address of css file” rel=”stylesheet” type=”text/css” />

باید به جای address of css file، آدرس فایل سی اس اس خود را وارد کنید.

گام ششم: دیگر کاری نمانده که انجام نداده باشیم. به ساعتتان نگاه کنید. هنوز 5 دقیقه تمام نشده و شما گالری عکس خود را ایجاد کردید!

راهنما: اگر انجام دادن مراحل بالا برایتان سخت است، فایل اچ تی ام ال آماده را از اینجا و فایل سی اس اس آماده را از اینجا دریافت نمایید. در اینصورت دیگر احتیاجی به انجام دادن کارهای بالا نیست و فقط باید فایل اچ تی ام ال را با یک ادیتور متن باز کنید و عکس های خود را وارد کنید.

نکته ی کوچولو: برای وارد کردن آدرس عکس های خود به کدهای اچ تی ام ال، به جای address of image، آدرس عکس خود را وارد کنید.

پیشنهاد: من خیلی عجله ای این استایل ها رو نوشتم و فقط خواستم نمایی از یک گالری عکس را ایجاد کنم. شما میتوانید با سلیقه و ذوق و ابتکار خود، کمی استایل ها را دستکاری و یا به آن استایلی را اضافه کنید تا زیباتر شود. ضمنا اگر این گالری را در مرورگرهای مزیلا ببینید، جلوه ی زیباتری دارد.

بد نیست بخوانید که:

(+) فایل reset.css چیست؟!

(+) سی اس اس اونقدرها هم بی معنی نیست! - یک (مخاطب » افراد مبتدی)

(+) سی اس اس اونقدرها هم بی معنی نیست! - دو (مخاطب » افراد مبتدی)

(+) سی اس اس اونقدرها هم بی معنی نیست! - سه (مخاطب » افراد مبتدی)

(11) دیدگاه

دختر جرمت چیست؟! » قتل یک آدم هوس باز

دخترکدخترک را دستبند به دست سوار ماشین کردند و بردند… چند وقت بعد هم خبر قصاص شدنش را آوردند و باید بگم که او دیگر نفس نمیکشد.

و اما قانون با او چه کرد؟! مگر نه اینکه قانون باید مرد هوس باز را مجازات میکرد؟! مرد را که دخترک مجازات کرد.هیچ. دخترک دیگر چرا؟!
این مساله اصلا برایم قابل درک و هضم نیست…

منبع: چشم های خودم!

(6) دیدگاه

بانوی وبلاگی » بروز شد!

گفتنی ها رو تو خودِ وبلاگ بانوی وبلاگی گفتم… فقط قصدم از این پست، اطلاع رسانی بود!

نقل قول

لیست بانوان وبلاگستان، برای بار دوم بروز شد!
لیست بانوان وبلاگستان

+ خوراک بانوی وبلاگی

(4) دیدگاه

سی اس اس اونقدرها هم بی معنی نیست! - سه (مخاطب » افراد مبتدی)

در قسمت قبل یاد گرفتیم که کلاسی از استایل ها بنویسیم و اون کلاس رو به یک یا چند تگ خاص نسبت بدیم. اما چیزی که در این پست قرار هست یاد بگیریم کمی متفاوت تر از بحث های قبلی هست و سوالِ خیلی از تازه کارهاست!
سی اس اس، ویژگی مهم تری نسبت به رنگ یا فونت دادن به یک عنصر داره… اصل سی اس اس چیز دیگه ای هست و تغییر دادن ظاهر یک عنصر، از مباحث معمولی اون هست و هر کسی هم با کمی ور رفتن و دست کاری کردن، می تونه یاد بگیردش…!
و اما این اصل مهم سی اس اس، یعنی مکان دهی به یک عنصر در صفحه!
طراحای معروفی که از گذشته کارهاشون استاندارد بود و همیشه طبق همین استانداردها طراحی میکردن، بعد از پیدایش سی اس اس و معمول شدن استفاده از اون، با خودشون عهد بستن که دیگه از جداول (table) برای مکان دهی به عناصر موجود در صفحه استفاده نکنن و این کار رو غیر استاندارد و منسوخ اعلام کنن و از این به بعد روشی آسون تر و کاربردی تر و انعطاف پذیر تر رو به کار ببرن!
در این پست تا حدودی یاد میگیریم که به یک یا چند عنصر در یک صفحه موقعیت و مکان بدیم و اگر تا به حال از جداول برای موقعیت دهی به عناصر استفاده میکردیم، دیگه این روش رو دور بریزیم و سی اس اس رو به کار بگیریم…
از این قسمت به بعد رو به دقت بخونین که هرچی هست، همین جاست!
فرض کنین که میخوایم یه کادر در بالا و وسط صفحه داشته باشیم و در اون کادر، یک متنِ یک خطی داشته باشیم:
یک. خب اول باید از یه تگ نگه دارنده برای گذاشتن متن مورد نظر در اون استفاده کنیم… بهترین گزینه، تگ div هست!
به کد زیر نگاه کنین:

<div id=”header”><p>متن مورد نظر</p></div>

احیانا واضح هست دیگه؟!
دو. حالا استایل های زیر رو ببینین:

#header {
width: 300px;
height: 100px;
margin-left: 400px;
text-align: center;
}

تحلیل این دستورات:
دستور Width درواقع عرض تگ div رو مشخص میکنه که مقدارش رو من بر واحد پیکسل دادم! همینطور دستور height که ارتفاع تگ div رو مشخص کرده.
و اما margin-left که شاید بشه گفت مهمترین وظیفه رو در مکان دهی بر عهده داره… دستور margin نسبت به چهار جهت راست، چپ، بالا و پایین میتونه عکس العمل های خوبی نشون بده… با به کار بردن این دستور، میتونیم از جهت داده شده فاصله بگیریم… یعنی چی؟! یعنی جمله ی پایین که مربوط به کد بالاست:
کد بالا به مرورگر میگه:
مرورجان، بی زحمت، تگ div با شناسه ی header را چهارصد پیکسل به سمت راست ببر (یا به عبارتی; آن را چهارصد پیکسل از سمت چپ دور کن). تمام!
حالا چرا من در این جا به margin در جهت left مقدار دادم؟! چون اکثر مرورگرها دارای ترازبندی چپ چین هستن… و اون کادر متن ما هم قرار هست تقریبا در وسط صفحه قرار بگیره و از سمت چپِ خوش دور بشه!

پ.ن.1- خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم، اما با وجود مشغله هایی که اخیرا دامن گیرم شدن مجبورم حجم این مقاله ها رو کمتر کنم.
پ.ن.2-
بروزرسانی لیست بانوان وبلاگستان هم تا یکی دو روز آینده تموم میشه و همگی شاهد تحولاتی در آمارهای بدست اومده خواهیم بود…! ضمنا خبرهای خوب دیگری هم در راه هست…

(2) دیدگاه

اشتراک این هفته » برف در تابستان!

کم تر جایی تو ایران بود که توی سال 86 برف رو روی پوست خودش احساس نکنه… اکثر ماها هم خاطرات فراموش نشدنی ای از روزهای برفی واسمون به جا مونده… خیلی هامونم این روزها عکس زیاد گرفتیم و کلی هم با دیدنشون لذت میبریم و خاطراتمون دوباره زنده میشن!
اشتراک این هفته رو اختصاص میدم به یه سری از عکس هایی که چه توسط خودم و چه توسط یکی از دوستان، در این روزهای سفید گرفته شد!

برف

عکس بالا مربوط به ساعات اولیه ی شروع باریدن برف هست!

برف

واقعا یه فنجان قهوه توی اون هوا میچسبید!

به نظرتون این ماشین، واسه صاحابش ماشین میشه؟!

چند روز بعد از باریدن اولیه ی برف!

برف

بوستان دانشجو – بعد از باز شدن راه ها!

برف

یخ بستن سطح استخری که در بوستان دانشجو قرار داره!

برف

باز هم بوستان دانشجو!

برف

اینم یادگاری دوست عزیزم!

برف

یخ بستن برف ها!

پ.ن.1- همه ی این عکس ها مربوط به شهر رشت هستن!
پ.ن.2- عکس های بامزه تری هم داشتم… منتها یه سری محدودیت هایی وجود داره که نمیشه اونا رو هم به اشتراک بذارم!
پ.ن.3- بلکه با این پستِ سرد، بشه کمی گرمای تابستون رو فراموش کرد!

(7) دیدگاه

« داده های پیشین